برای سومین بار بود که واسه خداحافظی و به قول معروف" طلب حلالیت" و رفتن به سوریه می یومد . من تموم احساس شادیش رو توی ذره – ذره ی وجودش دیدم، ولی درک نکردم ؛چرا که دیدن چشمهای دختر کوچولوش که نگران از 10 -15 روز تنهایی و دوری از مادرش بود بد جوری دلم رو لرزوند و من رو یاد 10 سالگی خودم انداخت . همون موقع که مادرم بی توجه به کوچک بودن من ، تنهام گذاشت و رفت مشهد و بعد از اون هم طی چند سال پیاپی ،سوریه و کربلا . و حتی از آخونداااا ، نپرسید که زیارت واجب تره یا موندن پیش دختر کوچولوش و مادری کردن؟!
امروز ، دوستی از دوستان اهل ادب و هنر ،می نالید که :"عجب روزگاری شده!"
من هم که هی.. همچین اهل ادب هنر که نه ، ولی اهل تقلید و تکرارم، می نالم که : عجب روزگاری شده!!!![]()
![]()
![]()
![]()
چند روزی هست که وقتی از خو اب پا می شم می بینم که شصت پای راستم پر از مورچه های سیاه کوچولو هست و من اصلاً سوزش یا خارشی حس نمی کنم!ولی امروز یکهو وحشت کردم و تختم رو از ديوار دور کردم تا ردیف مورچه های دیوار دیگه نتونن به گوشت و پو ست و خونم شبیخون بزنن و ...
راستش من تموم این مدت با دیدن اونا احساس مرگ کردم و حالا چون حریصانه زندگیم رو دوست دارم ، از دیوار فاصله گرفتم تا دست عزراییل های کوچولو بهم نرسه ، درست مثل سالی که شایعه زلزله بزرگ تهرون رونق داشت و من از ترس موندن زیر آوار، بند و بساطم رو جمع کردم و اومدم یزد تا به خیال خودم از دیدرس اونی که میدونم همه جا هست دور بشم!
هی! چه کنم دیگه؟! تا حالاش که به خیر گذشته ، بقیه ش هم به امید خدا میگذره.نه؟!
هوا که داغ می شه اعصابم خورد ميشه و ميگم:ای کاش هيچ وقت تابستون نمی شد.
نه! خيال نکنين نمی دونم که تنوع آب و هوا و تغيير فصول از نعمتهای خداوندی هست، تا به هر حال ميوه های تابستونی که فايده شون هم کم نيست ، برسند و نمی دونم ديگه زير آفتاب داغ زمين انرژی لازم رو ذخيره کنه و ما آدمها هم ويتامين های مورد لازم بدنمون رو که از طريق نور آفتاب تامين میشن ، دريافت کنيم و...نه! من فقط منظورم اينه که خدا با اون قدرت بی انتها ش
چرا تموم اين نعمتها رو گذاشته توی هوای داغ تابستون ؟! مگه نمی تونست که این ها رو طبق یک شرايط آب و هوایی بهتر که باعث آزار و اذ يت و گرما خوردن ما نشه ، بهمون بده؟!
معذرت می خوام.اين ها همش تقصير آفتاب داغه که مخم رو داغون کرده.به نظرم یه بستنی حالم رو جا بياره.شما هم بفرمايين بستنی.![]()
یه چیزی هست که من هنوز هضمش نکردم، اونم اینه که چرا موقع نماز ، آقایون باید جلوتر از خانمها بایستند؟! نه، منظورم توی نماز جماعت نیست، چرا که علت اون رو خودم می دونم(چون اصولاً آقایون بهتره که جلوی صف باشند تا خدای نکرده ... بگذریم) ![]()
![]()
من منظورم توی فضای کوچک و پاک و پر از یکرنگی خونه ست، که مثلاً اگه یه زن و شوهر خواستند با هم نماز بخونند و با خدای خودشون که اونها رو مکمل هم قرار داده ، راز و نیاز کنند، چرا باید شوهره جلو وایسه و زن پشت سرش؟! مگه این رو خدا گفته؟ ... اگه گفته کجا گفته؟!
ای داد بیداد از... [ آه می کشم ]
امروز وقتی به سنگفرشهای راهروی خونه نگاه کردم، یادم اومد که چه قدر بزرگ شدم.
چون که راهرو درست همسن خودمه!
راهرو اون روزها صاف و یکد ست بود و حالا پر از شیار و شکستگی شده و من وحشتزده، فکر کردم که باید برم سراغ آینه ! امّا آینه باز هم مثل همیشه بازیش میومد و هر کاریش کردم، نتونستم ازش چهره واقعیم رو بگیرم.
مدام میشنوم که میگن:تنبل!چرا وبلاگت خالیه؟!
خب چی کار کنم؟دوست ندارم زیاد مطلب بزنم.مگه غیر از اینه که باید نوشتنم بیاد که بنویسم؟واه!
چی بگم آخه؟!ذهنم خالیه.آهاااااااااااااای ذهنم خالیه.....................خوب شد؟
اصلاً زیاد نوشتن هم شد کار؟ والله!همیشه میگن کم گوی و گزیده گوی!
البته منظورم این نیست که من گزیده میگم، نه! اتفاقاً بی ربط هم زیاد می نویسم و خودم هم خوب
میدونم.ولی چه میشه کرد؟
دوساله، همین موقع که میشه همه واسه م آرزوی قبولی توی کنکور ارشد رو می کنند و جالب تر اونکه دو - سه نفری هم هستند که میگن:" مطمئن هستم که امسال قبول میشی." و وقتی بهشون میگم که امکان نداره ، با خوشبینی تمام حرفشون رو کاملتر میکنن و میگن:" واه! قبولی بابا، فقط شیرینی قبولیت یادت نره"
ولی واقعیتش اینه که من امسال هم هیچی نخوندم و نمیدونم چطور میتونم به قبولی امیدوار باشم؟! مگه اینکه سر جلسه کنکور ، امداد غیبی ای در کار باشه و بهم بگه : جواب سئوال اول میشه گزینه 2، جواب سئوال دوم میشه گزینه 4، جواب سئوال سوم میشه....
نمیدونم!خدا رو چه دیدی، شاید هم به قول اون دو – سه نفر قبول شدم و شایدم شدم رتبه اول ارشد پژوهش هنر، نه؟!![]()
![]()
:-"
واسه کسایی که خودم هم نمی شناسمشون. گفتن بنویس و من می نویسم. و تازه فهمیدم چه قدر سخته! چه قدر سخته سلام کردن و بعد خدا حافظی کردن ، اونم واسه کسایی که نمی دونی کی هستن؟! آخه من تو سلام کردن به اونهایی هم که می شناسم موندم . همین طور واسه به خداسپردنشون ، چه برسه به...چی بگم؟!
خب بگذریم . سلام به همه شما که نمی شناسمتون ... و خدانگهدار چون دیگه حرفی ندارم.![]()
داشتم فکر می کردم که صبح ها يه کم بيشتر بخوابم و در عوض، شبها که خونه ساکت تره ،تا دم دمای صبح بيدار بمونم و کارهای عقب موندم رو انجام بدم و چند تا کتاب تازه خريده ی ، هنوز نخونده م رو بخونم که يکهو صدای دونه های بارون گوشم رو پر کرد.نگاهی به دهانه ی کولر انداختم و يادم اومد که چقدر از از خوابيدن توی اتاقی که هواش بوی نم بارون داره و سردی خوشايندی از کانال کولرش می زنه تو، خوشم می ياد.واسه همين لامپ وسط اتاق رو خاموش کردم و زير نور آبی کمرنگ چراغ خواب، دراز کشيدم و سرم رو به کتاب های روی تختم تکيه دادم و...
"آخی ، چه حالی می ده آدم تا صبح راحت بخوابه!"
تازه اومدم خونه، قصد دارم يه استراحتی بکنم و بعد کتاب تازه ای رو که گرفتم بخونم. با خودم حساب کردم که اگه امشب هشتاد صفحه بخونم و فرداشب هم هشتاد صفحه ديگه، می مونه صد و پونزده صفحه، که اونم روز جمعه ،روزی که سرمخلوت تره ، می خونم و تموم.ولی وقتی واسه خوردن يه ليوان آب به
آشپزخونه سری می زنم، می بينم که کابينت پره از هندونه و سبزی وانار و آجيل و مخلفات ديگه و مادر هم سرگرم چرخ کردن گوشت.
از کاسه پر از گوشت و دسته سبزی پاک نشده گوشه کابينت و هندونه های زمستونی، ميفهمم که بايد يه تغيير کوچولو توی بر نامه م بدم؛ يعنی امشب هشتاد صفحه، فرداشب هيچ صفحه و جمعه هم تا دم ظهر خوابيدن ، آخه مگه می شه شب يلدا، وقتی هفده- هجده تا مهمون داری و يه عالمه هندونه و آجيل و آتيش و کباب داغ، بشينی و کتاب«آخرين جنبش های هنری قرن بيستم » رو بخونی؟؟؟؟؟
امروز صبح که بيدار شدم، ديدم که آخرين انار درخت انار خانه مان ، روی زمين افتاده و باران ، بر پوست خشکيده اش می بارد. دلم گرفت ، چرا که مطمئن بودم وقتی همه مان خواب بوديم، باران خودش آن انار را از درخت جدا کرده و حالا مظلومانه ، بر جسد سرمازده اش می گريد تا گناه خودش را پنهان کند. اما، همان لحظه ، وقتی مادرم را ديدم که زير باران راه می رفت و از چروک های کم عمق صورتش خبری نبود ، از دلخوری ام به باران خنده ام گرفت و رفتم تا قبل از خوردن چای داغ و صبحانه ، صورتم را با باران زيبای صبحگاهی بشويم.
امشب ، موقع رد شدن از جلوی يک ميوه فروشی،وقتی بوی سبزی و ميوه ی باران خورده به مشامم رسيد، هوس کردم که مثل دوره دانشجويی ، داخل مغازه شوم و دسته ای سبزی و چند کيلويی ميوه بخرم؛ ولی باز هم دستم پر از کتاب بود و نمی توانستم بيشتر از آن چيزی دست بگيرم! !!
*
زن، در شيشه ای جوجه گردان را باز کرد و مرغ قرمزِ قهوه ای را با دقّت از ميله ی گردان بيرون آورد و در ميان سبزيها ی خرد شده ی درون ظرف شيشه ای خواباند و تمام سطح مرغ را با سس قرمز پوشاند و بعد، در زير نور کمرنگ اتاق، روی ميز شام قرار داد و قبل از روبرو شدن با مرد ،به لبهای قرمز ِ قهوه ای اش ، رژ قرمز خوشرنگی ماليد.
مرد در حاليکه موهايش را مرتب می کرد، کنار ميز شام رسيد.
**
مرد تکّه ی بزرگی از مرغ را در دهان گذاشت و رو به زن خنديد و شروع کرد به جويدن. زن هم که تکّه ی کوچکی از مرغ را با چنگال به طرف دهانش می برد ، مواظب بود تا سس،گوشه ی لبها يش نماند.
مرد روی تکّه ی ديگری از مرغ سس ريخت و با اشتهای تمام به دهان گذاشت و بلعيد.
***
مرد سرش را عقب آورد و در زير نور کمرنگ اتاق، راحت دراز کشيد. زن ، موهای خود را روی بالشت رها کرد و همراه با نفس های تند خود، لبهای قرمزِ قهوه ای اش را باز وبسته کرد.
قرمزی لبهای زن، روی تکّه ای گردن و چانه ی مرد مانده بود.
من نقاش بزرگی بودم، ولی خواهرم هميشه مسخره ام می کرد و آنقدر از نقاشيهايم ايراد می گرفت که عصبا نی می شدم و آنها را پاره می کردم و در سطل زباله اتاقم می ريختم.
اما حالا، هر چه فکر می کنم ، می بينم که نقاش بزرگی بو ده ام، يک نقاش بزرگ کوچولو؛چرا که اگر "پل کله"در چهل و سه سالگی تابلوی معروفش يعنی؛
"برقص هيولا،با آواز ملايم من!" را کشيد،من در شش سالگی آن را کشيده بودم،
يک شب ، دوستی در ميان قدم زدنهای شبانه ای که با هم داشتيم ، از من پرسيد:"می دونی هنرمند کيه؟"
جواب دادم:"آره. هنرمند کسی هست که توانايی انتقال تجربه ها يش را به ديگران داشته با شه و بتونه اونا رو با خودش همراه کنه"
و او ناشيانه ، شايد هم صادقانه، ايستاد و رو به من کرد و گفت:"پس با اين حساب، تو هنرمند نيستی، يا بهتره بگم ، هنرمند خوبی نيستی ؛ چونکه نتونستی امشب من رو با خودت همراه کنی".
و بعد نگاهی به پاهای خودش کرد و ادامه داد:"می دونی که کفش جديدم پام رو می زنه ، ولی دو ساعته که همينجوریداری من رو دنبال خودت می کشونی. من ديگه نمی يام"وبعد بدون توجه به من ، روی نيمکت پارک نشست و کفش هايش را ازپا در آورد و گذاشت که بوی گند پاهايش ، به مشام من برسد